ثانیه های یخ زده

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۵/۱۱
    ...
  • ۹۶/۰۳/۱۳
    ...
  • ۹۵/۰۵/۲۴
    24
پربیننده ترین مطالب

۲ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

ســـیس!

              

                  

وقتی یک کار اشتباهی انجام میدهم، با صدای آرام و تقریبا نجوا گون خودم را سرزنش می کنم. زیر لب خیلی چیزها میگویم، ولی بدترینشان دو تا بود که خوب در خاطرم مانده و الان خدمتتان عرض می کنم:

توی کتاب فروشی بودم، کتاب ها را ورق می زدم، کتابخانه خب بزرگ بود و کسی را به کسی کاری نبود؛ همینطور که مشغول خواندن تصادفی کتاب های بخش ادبیات بودم، از یک کتاب خوشم نیامد و ناگهان زیر لبم گفتم: "چرت نگو بابا!" اما مثل این که چندان هم زیر لب نبود و توجه یکی دو نفر از آن دور و اطراف به من جلب شد! حالا پیش خودشان چه خیال ها کردند، برایم مهم نیست ولی به شما اسم کتاب را نمی گویم تا لااقل پیش چشم شما یک انسان عصر سنگ یا آهن شناخته نشوم و احترام ها سرجایش بماند!

مورد دوم خلاصه تر ست: در پارکینگ (روباز) دانشگاه، تابستان، خلوت، پرنده پر نمی زد! در  آن گرمای چهل درجه ای و سکوت، با صدای بلند عطسه کردم؛ جوری مرد افکن، طوری که حس کردم تا دوکیلومتری هر جنبنده ای به راحتی می توانست بشنود! بلافاصله بازهم به خیال خودم آرام، گفتم: "زهر مار!" ولی مثل این که این بار هم راحت شنیده شد و استادی که باهاش پروژه برداشته م مثل جن بو داده از لابه لای ماشین ها ظاهر شد و لبخندی عاقل اندر سفیه گون زد و سوار ماشینش شد و رفت!

---

+کنترل صدا را باید تمرین کنم! یا کلا این عادت را ترک کنم. صداهایی که داخل همان کله باید بماند و به بیرون نشت پیدا نکند.

+هدر را گفتم تغییری بدهم، خیلی حس متروکه بودن بهم دست میداد!

  • Likes ۲
  • بذار هوا بیاد

    چه خاکی..اوه اوه اوه...اون پنجره رو باز کن هوا بیاد!

    زود باز کن هوا بیاد نمیشه که هم از گرد و خاک خفه بشم و هم از...هم از ...هیچی!

    من خودم دقیقا نمی دونم چقدر تغییر کردم از پست قبل تا بدین جا...به هر حال برگشتم...چیز خاصی هم برای گفتن نیست جز این که...جز این که...هیچی!

    هوا چقدر گرم شده راستی! دوستان هم ماشاالله حسابی بزرگ شده اند و قد کشیده اند و صد البته تغییر کرده اند...بیا جلو ببینم، تو چرا عینکی شدی؟!

    از وقتی تو رفتی افشین هر دقیقه برایم شصت ثانیه میزند! :)

    ----

    +آها...یک چیز یادم اومد...یک همسایه داریم کار من باهاش این شده...درب ورودی به پاگرد را برای راحتی رفت و آمد باز می گذارد...یعنی کرکره رو اینطوری میده بالا..میگه بسم الله الرحمن الرحیم خدایا به امید تو و درب رو باز می گذاره و میرود پی مسافرکشیش...بعد من هم اگر گذارم به بیرون افتاد کاملا درب رو میبندم...دلیل هم دارم...بسته بودن درب سر و صدای پارک کردن ماشین ها در پارکینگ را خیلی کم میکنه..ولی خوب کاملا مشخص است که به حالت لج و لجبازی تبدیل شده است چون موقع برگشت میبینم دوباره درب باز ست و من هم طبق معمول میبندم...!

    یاد کارتون پلنگ صورتی و آقای آبی می افتم که پلنگ صورتی رنگ صورتی می زد به دیوار و جناب آبی هم رنگ آبی رو پشت بندش!

    +تیغ از دلم درمیاره این صدای زیباش...موجود باوفا...دوست نداشتم به مرحله دوست داشتن اشیا کارم کشیده بشه ولی وقتی از خیلی از زنده ها بیشتر به من آرامش میبخشه چرا دوستش نداشته باشم...کیبردم رو میگویم...

    +این آهنگ رو هم گوش بدید که دست خالی نرفته باشید.

    دانلود

    +میام باز هم ... فعلا!

  • Likes ۲