ثانیه های یخ زده

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۵/۱۱
    ...
  • ۹۶/۰۳/۱۳
    ...
  • ۹۵/۰۵/۲۴
    24
پربیننده ترین مطالب

۴ مطلب با موضوع «دست نوشته ها» ثبت شده است

من لعنتی

یک بند دارد گریه می کند...بی تابی می کند...تمام تنش زخم های بدی برداشته ست...پیراهنی که بر تن دارد خیلی خیلی برایش بزرگ ست...به اندازه ای بزرگ، که بیست و اندی سال، رویای من هم نتواند حجم خالی اش را پر کند...با آستین ش بینی اشک و خون آلودش را پاک می کند...نگاهش تشنه محبت دیدن بود...دوست داشت دست بکشم بر موهایش...آرام آرام برایش قصه بخوانم...خوابش ببرد...رویا ببیند...بزرگتر شود...و من اما تنها...ماهرانه قطره اشکم را از دیدش پنهان کردم و گفتم خب خب لوس نشش وو...

لعنت، صدایم لرزید...دلم برایش می سوخت که گیر من بی مسئولیت افتاده ست که مجبورست به تنهایی با همه چیز دست و پنجه نرم کند...سریع روی برگرداندم و بدون هیچ حرفی آن جا را ترک گفتم... .

  • Likes ۰
  • حماقتی برای بایگانی و آرشیو

        

    من یک احمقم!

    وقتی در خیابان راه می روم

    در هر چاهی سقوط می کنم

    و شرط می بندم بر سر

    پیروزی درخت بر تبر!

    از کنار هر عابری که می گذرم

    بهشان لبخند می زنم

    صبح بخیر میگویم

    و آن ها هم گاهی

    چهره درهم می کشند

    یا به رسم مهمان نوازیشان

    لعنتی زیرلب میفرستند!

    من یک احمقم!

    ساعت ها منتظر می مانم

    تا اتوبوسی عبور کند

    شاید باران بگیرد

    و تو سرت را به پنجره تکیه داده باشی

    من بگویم

    یک، چهار، هفت

    و تق!

    در آسمان میدان جنگی

    برپا شود!

    من یک احمقم!

    شب ها وقتی میخوابم

    میترسم چشمانم را ببندم و ناگهان

    تمام اتفاق های خوب دنیا سقوط کنند

    تو عبور کنی

    اما من باز فقط سراغ گوسفندان را از گرگ ها بگیرم

    و آنها هم با دندانی خونی بگویند

    "حتما پیدا میشوند!

    فقط

    خوب بشمارشان، خوب بخوابی!"

    من یک احمقم!

    در آن شکی نیست ولی

    هنوز فراموشی بر صورتم

    چنگ نینداخته است مانند تو

    هنوز اشکی باقی مانده است تا

    بر گونه هایم جاری شود

    وقتی "آقا مزاحم نشوید" ات

    گریبان گیر سلامم شد

    آب سردی بر‌ آتش ِ پیکرم!

    هنوز منتظر مانده ام تا به من بگویی

    "تو چقدر احمقی! شوخی کردم!"

    ----

    +این نوشته تازه نیست، مثل حماقت من! هنوز هم احمقم!

  • Likes ۰
  • مثلا عاشقانه!

                             

                     انعکاس صورتت بر شیشه ی پنجره، بازتاب آن در مردمک چشمانم...

                     وه که چه خوشبختند! بودنت را جشن میگیرند!

                     پنجره ها، چشمانم!

  • Likes ۱
  • نرو!

               

                              

    بیرون سرد است، نرو!

    بیرون تمام گرگها به انتظارت ایستاده اند که به فجیع ترین شکل ممکن، تمام تو را از هم بدرند.زیبایی را از بین ببرند... .

    بیرون سرد است، نرو!

    بیرون تمام تاریکی ها به انتظارت نشسته اند تا به خیال خود نور را محو کنند...شمع های تاریکی میلاد خود را فوت کنند...تمام نیروهای بی رحم و افسارگسیخته، کل شب را کشیک می دهند تا از در این خانه قاصد خبرهای خوبی برای یکدیگر باشند...مرگ را به دیگری نوید دهند... .

    بیرون سرد است، نرو!

    بیرون موسیقی از بین می رود، چشم از حرکت خسته می شود، نگاه برجای خود ثابت می ماند... .
    و قلب...بهتر است دیگر، بیش من چیزی نگویم.

    بیرون سرد است، نرو!

    بیرون خاک های یخ زده اش آماده ی بلعیدنت است...ریشه های درختانش گردنت را می فشارند و دریاهایی با موجهای وحشی، آماده برای کبود کردن رنگ صورتت..برای کامل کردن پازل شوم و ناقصشان تو را کم دارند...فریاد های یابنده...شلاق صدایش...یا شاید صورت بی تفاوتش...بیایید اینجا بیایید اینجا... .

    قهقه های پیروزی و سیراب نشدن از این خون و از این ایستایی...قربانی بسیار دارد ... .

    نرو بیرون!

    ----

    +این نوشته مربوط به قبل تر از حادثه این کودک ست اما الان که دیدم، دریافتم این نوشته شباهتی دارد

    به آن موضوع.

  • Likes ۰