ثانیه های یخ زده

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۵/۱۱
    ...
  • ۹۶/۰۳/۱۳
    ...
  • ۹۵/۰۵/۲۴
    24
پربیننده ترین مطالب

۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

اتوبوس اتفاقی!

    

گاهی دقیقا همان حسی را دارم که انگار اتوبوسی را اشتباهی سوار شده ام. اتوبوسی که هیچ ایستگاهی را نگه نمیدارد و شتابان سعی ش، رساندن همه مسافران به یک نقطه ست. در این اتوبوس است که به من میگویند حال که اینطور است از مسیر لذت ببر. با ما خوش بگذران. از صدای موسیقی درون اتوبوس لذت ببر. کتابت را بخوان و از فضای اطرافت کمی دور شو و... .

مگر میشود؟ دست کم مگر میتوانم؟  من که خودم را میشناسم. من خوب میدانم که با هر دور چرخهای این ماشین لعنتی، با هر جنبش ثانیه شمار ها، این اشتباهم است که بیشتر دهان باز میکند، انگار که پیوسته چیزی در دلت فرو میریزد.خنده هایشان نگرانت میکند. بازی هایشان نگرانت میکند. حتی خوابیدنشان.

حتی جرئت زدن بیرون و فرار از اتوبوس را نداری چون نه میدانی کجا هستی و نه پاها و ذهنت تو را یاری میدهند. باید صبر پیشه کنی و ببینی تا این ماشین وحشت کجا تو را سرانجام پیاده خواهد کرد. صبر باید کرد. انقدر صبر که شاید غوره های نگرانی ت به حلواهای آرامش بدل شوند!

----

+با گوشی نمیتوانم عکس بگذارم شوربختانه.

+آسمان ابری در شب را به یک آسمان صاف که تا ناکجایش آشکار است ترجیح میدهم. نمیگذارد بیشتر فکر کنم و حالم بد و بد تر شود. با بارانش یک جور حالا کنار خواهم آمد! 

+ در بالای  پل هوایی، هنگام گوش دادن به موسیقی ای که به روح و روان اسید میزند، خیلی ریز و بندرت و با دامنه کم سرم را به بالاو پایین تکان میدادم، در همان لحظه پیرمردی از جلویم گذشت و فکر کرد دارم با او سلام علیک میکنم و او هم دست بر سینه سر تکان داد! حالا مگر خنده های تک نفره من قطع میشود در میان آن شلوغی؟! خیلی ها برچسب دیوانگی را به طور حتم زده اند و قضیه تمام شده و رفته است پی کارش!

  • Likes ۱
  • سندرم آینده هراسی!

      

    از پارک میگذشتم مرد حدودا شصت هفتاد ساله ای به همراه همسرش داشتند در پارک تند قدم میزدند؛ مرد که گوشی تلفنی دستش گرفته بود ساعد دست راستش  نسبت به بازویش زاویه نود درجه درست کرده بود و گویا می خواست شماره ای را بگیرد. گوشی ش از این لمسی ها بود اما چیزی که باعث شد این صحنه در خاطرم بماند این بود که وقتی پیرمرد می خواست ضربه بزند به صفحه لمسی، انگار می خواست بازی کلاغ پر را انجام بدهد! بطوری که وقتی انگشتش روی صفحه لمسی بود من می توانستم بگویم کلاااااغ، بعد از یک ثانیه که انگشتش را برداشت می گفتم پرررر....! قصدم به سخره گرفتن نیست اما یک آن به این فکر افتادم که چقدر بد است که احتمالا چنین سرنوشتی در پیری گریبان ما را هم خواهد گرفت و  آیندگان ما را مسخره می کنند که نمی توانیم با فلان وسیله ی جدید کار کنیم و می گوییم " زمان ما این چیزها نبود که!" و آن ها هم می خندند یا دلشان می سوزد همینطور که این اتفاق برای خود من هم افتاد. به هر حال این جوانی هم (که زیاد دلم برایش تنگ نمی شود) می گذرد و این اتفاق دیر یا زود می افتد... .

    ----

    +برای همین زیاد دوست ندارم به مراحل بالای پیری برسم یا کلا عمر زیادی داشته باشم و در کل آدم

    آینده هراسی هستم نه آینده نگر که البته فکر می کنم آینده هراسی تا حدودی بتواند آینده نگری را

    هم شامل شود به هر حال.


     +به قولی عرض زندگی مهم است که ماشاالله تا الان هم  که عرض زندگی ام از عرض یک کوچه قدیمی ِ

    توی طرح شهرداری هم باریک تر بوده است!

    +مثلا در آینده می گوییم: زمان ما درخت ها حرف نمی زدند که!

  • Likes ۳
  • لذت کیلومترها

                 

    من بصورت معمول روزی 5 کیلومتر پیاده روی می کنم تقریبا یک ساعت در روز، دانشگاه و مسیرهای عادی. بنظرم ورزش خوبیست اما من دیگر دارم زیاده روی می کنم. یکسالی می شود حتی تاکسی و اتوبوس بجز برای تهران یا خارج از شهر یا موارد بسیار ضروری سوار نشده ام! یک جور شنکجه گری درونی ست که خودم لذت می برم ازش. خصوصا اگر همراه با موسیقی باشد و البته لب زدن ها و زمزمه های من روی آهنگ و کنار خیابان راه رفتن کمی مسخره و جلف بنظر می رسد ولی چه کسی اهمیت می دهد؟! امروز برای پس دادن کتاب باید می رفتم کتابخانه. با گوگل مپ مقدار پیاده روی ای را که انجام دادم، محاسبه کردم حدودا شد 11/5 کیلومتر! دو ساعت پیاده روی. البته برای خودم به یک مسیر عادی بدل شده ست.  در تابستان هم یکی دو بار مسیری از این طولانی تر را هم انتخاب کردم که البته فکر می کنم کسالت و بیماری چند روزه ی پس از آن، بی ارتباط با آن پیاده روی در گرمای طاقت فرسا و آفتاب نباشد... با همه ی سختی هایش اما یک جور آرامش و رضایت از خود و درون متلاطم م با این کار حس می کنم که البته زیاد موجه نیست.

    ----

    +زندگی ای شده...!

    +عکس مردانه اش موجود نبود!

  • Likes ۳
  • باران

      

    بارش باران درست ست هیچ ربطی به روحیه انسان ها ازجمله من نداشته و ندارد؛ اما همواره باران حالم را بهتر که نه اما دگرگون می کند. حس می کنم تنها نیستم. صدای رعد را فریاد درونم می دانم که با شدت هر چه تمام تر، آسمان بر سر شهر خالی می کند. بغض ش را خالی می کند. گاهی به جای من حتی... حتی اگر کفشم هم سوراخ شده باشد و پاهایم به کل خیس، به هر حال لذت خودش را دارد. هرچند این یک حس بی پایه است اما ای بی پایه ی مزخرف تو را دوست می دارم!

    ---

    +امشب بازی الکلاسیکو بود و  به خاطر سر و صدای بازی و جو سکوت حاکم بر خانه، در تلویزیون نمی توانستم ببینم؛ همینطوری ش تا صبح بیدارم حالا بیایم و سر و صدا هم راه بیندازم! برای همین مجبور شدم از گوشی ببینم. اما بخاطر سرعت اینترنت، بازی حسابی عجیب و غریب و غیرخطی و  با مکث فراوان پخش می شد. حالا چون رئال مادرید برنده شد زیاد سخت نمی گیرم ولی فوتبالیها می دانند که چقدر سخت ست که گزارشگر نعره بزند "حالا کریستیانو رونا...(در حال اتصال...)(رونالدو در یک صحنه تک به تک در حالی که در حال شوت زدن است پایش به توپ چسبیده و صفحه فریز شده ست...!)...من درست ست که بازی برایم مهم نبود اما به شکل ناجوری به صفحه زل زده ام... بیست ثانیه بعد...گزارشگر: "رونالدو حساب کار رو دو بر یک میکنه!"

  • Likes ۲
  • گل زندگی

     

             

    لذت های ناپایدار و گذارا...جذابیتهای پوشالی...قربانی کردن زمان...بحث های بیهوده...فقط زندگی آنجایی رویش را به من نشان میدهد که سری به قبرستان بزنم و ببینم آدم هایی را که عزیزشان را دفن می کنند؛ آن جا چهره اصلی و زمختش را می توانم ببینم. "به دیدنم که میای برام گلاب بیار که مزه مزه کنم نفس کشیدنتو" به راستی چه چیزی می تواند تلخی زندگی را در گلویم کم کند؟ اینطوری نمی توان ادامه داد واقعا...به شادی هایم هم  فکر نمی کنم چون حاصلش چیزی جز تلخکامی برایم نیست ...به راستی چه چیزی می تواند این زندگی را برایم گذراندنی کند؟ چوب جادویی ستاره نشان کجاست؟!

    ----

    +با دوستم از پارکی می گذشتیم، ناگهان صدای ناسزا گفتن پیرزنی توجه مان را جلب کرد، پیرزن به نوه اش که تمام لباسش خیس آب شده بود، چنان فحش های رکیک و بسیار زشتی میداد که شرم آور بود، البته صدای پیرزن بسیار زیر بود و خونسردی اش هم هنگام فحاشی طنز جالبی را رقم زده بود! حتی دست آخر با آرامش کامل رفت سمت باغچه و کلوخی برداشت و با همان صدای زیر می گفت "بیا توله بیا تابُم نده! بیا ..." بقیه اش قابل انتشار نیست!

  • Likes ۲
  • تقویم ام گم شده بود خوب!

               

                

    امیدوارم سال خوبی همراه با بهروزی و سلامتی برای همه دوستان عزیز باشد؛ همراه با این آرزو که دنیا به جایی خیلی بهتر، برای زیستن همگان تبدیل شود.

    --

    +من همیشه علاقه دارم زمان کند پیش برود خیلی کند و مناسبت ها یا تکرار نشوند یا اگر می شوند انقدر دیر گذشته باشد که تازگی داشته باشد و این دیرکرد در پیام را هم بگذارید به حساب همین حس و علاقه ناجور.

    +گریبان گیری من و دنیایم رسید به راند جدید! الان تقریبا همان قسمت حوله تکانی مربی و ترمیم زخم های کاریست! البته فقط برای من و گرنه دنیا که با نیشی باز و سر و مر و گنده آن طرف رینگ به من نگاه می کند!

    +اتفاق خاصی نیفتاد در این تقریبا یک ماه. مهم این بود دو، سه کتاب خواندم که به وقتش معرفی می کنم و این که عید دیدنی  امسال به حالت نیمه تعطیل در آمد و بدک نشد برای من. باشد که استفاده ببرم از این باقیمانده تعطیلات.

    +یک قسمت از سریال شهرزاد را دیدم، خوشم نیامد.

    +خوب شد این عکس را پیدا کردم و گرنه هیچ رقم حاضر به پست گذاشتن نمی شدم.

  • Likes ۲